با باران رویا هارو نمی توان شست. |
|
+نوشته شده در شنبه دهم بهمن 1388ساعت22:1 توسطنسیم|
وقتی مردم دیگه چی می توانم بنوسیم با این دله خسته ؟ بااین دستهای شکسته چی می توانم بنویسم؟ آ آ آه ه ه ه ه که چقدر سخته تنها گذروندن و ثانیه شماری کردن برای لحظه ی دیداره اون آره خودش و میگم بابا تورو آره خدا جونم فقط با تو امم م م +نوشته شده در شنبه دهم بهمن 1388ساعت21:55 توسطنسیم|
ببار بارون که غمگینم م م م م +نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت13:41 توسطنسیم|
يا تو زيبا تر شدي يا چشمام بارونيه اين قفس بازه ولي قلب من زندونيه من پشيمون مي كنم جاده روو از رفتنت تونباشي مي پره عطر تن از پيراهنت مي خواهم آروم شم تو نمي ذاري هر دو بي بهر از عشق و بي زاري همه دنيا مو زير و رو كردم تو رو شايد دير آرزو كردم قدم هاي آخر رو آهسته تر بر دار واسه من كابوس فكر آخرين ديدار بغض اين آهنگ ما رو تا كجاها برد شايدم تقديرمو امشب به رحم آورد به تلافيه اون همه تلخي گله هامم طعمه عسل شد غم معصومانه ي چشمات به تبسم تازه بدل شد ميشه با من هزار و يك سال به بهانه ي قصه بموني همه مرثيه هاي سكوتم به بهار تو باغ غزل شد نفس كشيدن دل سپردن مثل دريا ماه من از تو خواندن با تو موندن مقصده من راه من همينه رويام آرزوهام سر گذشته آه من نرفت برگرد كه به تو شايد خدا گذشت از گناه من تو مثل بارون غم و آسون مي بري از ياد من با تو خوبم بي غروبم خاطرات شاد من زار و خسته دل شكسته بي نوا فرهاد من مرغ آمين كي به شيرين ميرسه فرياد د د د د د د د د د د د د د د د دمن ؟؟؟؟ +نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت13:39 توسطنسیم|
سلام بچه ها تولد تولد تولدم مبارک مثلا ۱۳ آبان تولدم بودااااااااااااااااا دوستون دارم +نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت13:37 توسطنسیم|
+نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت13:20 توسطنسیم|
درسته که عکس قبلیم ربطی به پاییز و حرفهام نداشت قربونتون بشم به خاطر همین عکس بالا رو تقدیم می کنم به همی ی اونایی که دلشون مثل من پاییزیه و تو پاییز به دنیا اومدن +نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت13:20 توسطنسیم|
+نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت13:18 توسطنسیم|
باز هم {پادشاه فصل ها پاييز} از راه رسيده است و براي درختان لالايي مي خواند. شب ها مرتب روز مي شوند و روزهاي كال و رنگ پريده تند تند مي رسند و به رنگ نارنجي غروب در مي آيند . برگ هاي سبزي كه تا چند روز پيش محكم به شاخه ها چسبيده بودند كم كم دست درخت ها را رها مي كنند و مثل سكه هاي زرين به آغوش خاك بر مي گردند تا در نوروزي ديگر از شاخه ها جوانه بزنند اما در بهار نو بالاتر خواهند ايستاد و به آسمان نزديكتر خواهند بود . درست مثل تو . كودكي ها يادت هست؟ دندان هاي شيري و آن همه ماجرا چطور؟ انگار پنجره اي بود كه مدتي در مقابلش ايستادي و گذشتي. و حالا در تندترين پيچ جاده ي زندگي به ايستگاه جواني رسيده اي .ايستگاهي در اين سوي پل. از پل كه بگذري آن طرف پنجره هاي ديگري رو به اُفق هاي باز و منظره هاي زيبا انتظار تو را مي كشند. دست خودت نيست .قطار مي رود و ايستگاه مي رود. بايد به فردا برسي. بايد به فردا برسي مثل پدر و مادرت كه چند ايستگاه قبل حتي خواب تو را هم نمي ديدند.پس براي داشتن جايي مناسب در آن سو بايد خوب دور خيز كنيم و با تمام توانمان بپريم و اوج بگيريم .تا در روشنايي هاي فردا و دور از لبه ي تاريكي فرود بياييم . +نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت13:12 توسطنسیم|
+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت1:18 توسطنسیم|
| منوی وبلاگ
نوشته هاي پيشين
محمد جواد عبدی |